کارنامه فیلمسازی استنلی کوبریک؛ کاوش در معنای زندگی

استنلی کوبریک (متولد ۲۶ ژوئیه‌ ۱۹۲۸) اگر زنده بود، امسال ۹۲ ساله می‌شد. بیست سال پیش، وقتی کوبریک پیش از اکران سیزدهمین فیلمش، «چشمان کاملا بسته» از دنیا رفت، هیچ‌کس شک نداشت که سینما یکی از نوابغش را از دست داده است. در این بیست‌سال و با تغییرات شگرفتی که در صنعت سینما رخ داده و ساخته‌شدن فیلم‌هایی که ساخته‌شدنشان حتی یک دهه پیش غیرممکن به نظر می‌رسید، هر بار این سوال پیش می‌آید که اگر بزرگانی چون هیچکاک، ولز و کوبریک زنده بودند، با امکانات موجود چه فیلم‌هایی می‌ساختند؟ در مورد استعدادهایی حرف می‌زنیم که با توجه به شرایط امروز عملاً با دست خالی شاهکارهایی خلق کرده‌اند که حتی نمی‌توان آن‌ها را بازسازی کرد. از این‌رو بازخوانیِ کارنامه‌ هنریِ کارگردانی چون استنلی کوبریک می‌تواند فرصتی را فراهم کند تا به چرایی این مسئله بپردازیم که چه ویژگی‌هایی در فیلم‌هایش وجود داشت که او را تبدیل به فیلمسازی یگانه می‌کرد؟ تنوع آثار، اشراف در پراختن به موضوعات مختلف، کمال‌گرایی در به سرانجام رساندن آن‌ها در کنار توجه به ادبیات به عنوان منبع غنیِ احساسات و افکاری که ناخودآگاه جمعی را هدایت کرده‌اند از کوبریک یک کارگردان مولف می‌سازد که همواره کوشیده روایتی تازه از «انسان بودن» ارائه دهد. به همین بهانه، با فیلیمو شات همراه باشید برای نگاهی دوباره به کارنامه سینمایی استنلی کوبریک یکی از غول‌های دست‌نیافتنی سینما.



کوبریک هیچگاه خودش را تکرار نکرد. به محض اینکه توانست خود را به عنوان یک کارگردان به سیستم ثابت کند همواره دست به تجربه‌های جدید و بدیع زد. ابتدا «کشتن» (۱۹۵۶) را به‌عنوان یک فیلم نوآر ساخت و «راه‌های افتخار» (۱۹۵۷) را در ژانر جنگی، بعد پروژه‌ نیمه تمامِ «اسپارتاکوس» (۱۹۶۰) را به سرانجام رساند که یک درام تاریخی بود. اما بلافاصله به سراغ «لولیتا» (۱۹۶۲) رفت که یک کمدی- درام هنجارگریز بود و با وجود فروش بالای فیلم، کارش را با «دکتر استرنجلاو» (۱۹۶۴) در قالب یک کمدی سیاه ادامه داد. چهار سال بعد، کوبریک با ساختنِ «۲۰۰۱: ادیسه‌ی فضایی» (۱۹۶۸) به ژانر علمی-تخیلی معنایی تازه بخشید ولی بی‌توجه به موفقیت چشمگیر «اُدیسه» به سراغ درام پادآرمانشهریِ «پرتقال کوکی» (۱۹۷۱) رفت. «بری لیندون» (۱۹۷۵) درامی تاریخی بود که قرن هجدهم را با جزئیاتی حیرت‌انگیز به تصویر می‌کشید و «درخشش» (۱۹۸۰) فیلم ترسناکی مالیخولیایی. در دهه‌ هشتاد کوبریک با «غلاف تمام فلزی» (۱۹۸۷) به سراغ جنگ ویتنام رفت اما بیش از یک دهه طول کشید تا «چشمان کاملا بسته» (۱۹۹۹) را به سرانجام برساند. فیلمی عجیب که بر بستر داستانی معمایی به پشت پرده‌ روابط انسانی می‌پرداخت و جسورانه صحنه‌هایی را به نمایش می‌گذاشت که بسیاری جرأت نزدیک شدن به آن‌ها را نداشتند. بدین ترتیب در مرور کارنامه‌ کوبریک، هر فیلم بیننده را به دنیایی تازه و پیش‌بینی‌ناپذیر می‌برد که علاوه بر سرگرم‌کننده بودن، عمیق و تفکربرانگیز هم هستند.

استنلی کوبریک

اما تنوع کارنامه‌ کوبریک تنها محدود به ساختن فیلم‌هایی با ژانرها مختلف نیست. این تنوع ناشی از اشراف او بر موضوعاتی است که بُن‌مایه‌های نظری این ژانرها را شکل می‌دهند. به بیان دیگر کوبریک با برگزیدن هر ژانری، آن را به کمال خود می‌رساند. به شکلی که پس از آن، این فیلم‌های کوبریک هستند که به عیارسنجِ فیلم‌های آن ژانر تبدیل می‌شوند. چرا که کوبریک با استفاده از الگوهای جااُفتاده‌ی هر ژانر، اقدام به خلق موقعیت‌ها و شخصیت‌های تازه می‌کند تا ظرفیت‌های نهفته‌ی آن ژانر فرصت بروز پیدا کنند.
«کشتن» (بر اساسِ داستان Clean Break نوشته‌ لیونل وایت) داستان شکل‌گیری و انجام یک سرقت را از منظر چندین دزد پی می‌گیرد. با این تفاوت که به جای ادغام این خطوط داستانی در هم، شاهد روایت هر یک از دزدها به شکل مجزا هستیم. شکلی از روایت که در آن زمان تازه و برای بیننده‌ عام گمراه‌کننده بود اما موجب می‌گشت رفتار جنایتکاران از ابعاد مختلفی بررسی‌شده و انگیزه‌ها و اهداف به خوبی کاویده شوند. سال‌ها بعد، کوئنتین تارانتینو از همین شیوه برای ساخت «سگ‌های انباری» (۱۹۹۲) بهره بُرد. علاوه بر این، کارِ کوبریک با سایه‌روشن‌ها و استفاده از نور برای پیشبرد داستان باعث می‌شود «کشتن» با عنوان اصلی «The Killing»، به یکی از بهترین نمونه‌ها برایِ بیان بصری موقعیت‌های جنایی در فیلم نوآرها تبدیل شود.

«راه‌های افتخار» (بر اساس داستانی به همین نام نوشته‌ همفری کوب) فیلمی ضد جنگ است که به جای دادنِ شعارهای سطحی، رابطه‌ پیچیده‌ میانِ قدرت سیاسی و قدرت نظامی را به تصویر می‌کشد. کوبریک بی‌رحمانه موقعیتی جنگی را به نمایش می‌گذارد که در آن بناست سربازان بی‌گناه تاوان تکبر و ناکارآمدیِ فرماندهان‌شان را با جان‌شان بپردازند. بیننده از نیمه‌های فیلم، ناباورانه شاهدِ تصمیمِ فرماندهانی‌ است که برای اثبات توانایی خود به عناصرِ قدرت حاضرند نیروهای خودی را اعدام کنند. «راه‌های افتخار» با عنوان اصلی «Paths of Glory»، ضمن روایت این جنایت بیننده را درگیرِ موقعیتی می‌کند که کاری از دست کسی بر نمی‌آید. جنگ ادامه دارد اما سربازها به دست نیروهای خودی کشته می‌شوند، نه دشمن. فیلم‌برداری صحنه‌های نبردِ در «راه‌های افتخار» که با استفاده از تراولینگ به قصد نمایش عمق میدان صورت گرفته، به مرور زمان به الگویی برای به تصویر کشیدنِ نبردهای تن به تن تبدیل شده است.

«اسپارتاکوس» با عنوان اصلی «Spartacus» (بر اساس داستانی به همین نام نوشته‌ هاوارد فاست) که روی کاغذ فقط یک درام تاریخی با محوریت نبرد میانِ بردگان و اربابان بود، در دستان کوبریک به یک فیلم حماسی بزرگ تبدیل شد. کوبریک که با اصرارِ کرک داگلاس (بازیگر نقش اصلی و تهیه‌کننده) از نیمه‌های کار به فیلم اضافه شده بود، با افزودن به صحنه‌های نبرد و پرداخت بصری متکی به جزئیات، رنگ‌بندی و عمق میدان، جلوه‌ای حماسی به شورش بردگان داد تا «اسپارتاکوس» به جای شکستی بزرگ، به یکی از موفقیت‌های بزرگ در تاریخ سینما تبدیل شود. فیلمی که صرف هزینه‌های بالا برای ساخت آثار تاریخی را توجیه می‌کرد تا پس از آن استودیوها برای ساخت فیلم‌های با پروداکشن‌های عظیم به جای تکنسین‌ها به سراغ هنرمندان بروند.

«لولیتا» (بر اساس داستانی به همین نام نوشته‌ ولادیمیر ناباکوف) اولین فیلم کوبریک است که به جای پرداختن به مردانی که درگیر جنگ و سرقت و انتقامند، دنیایی را به تصویر می‌کشد که مردهای قصه در آن درگیر عشق دختری نوجوان هستند. «لولیتا» که هم موضوعی حساسیت‌برانگیز داشت و هم بر تخیلی شهوانی مهر تأیید می‌زد، برای بسیاری یک تابوشکنیِ بزرگ به حساب می‌آمد. با این‌ حال، کوبریک جسورانه به نمایش صحنه‌هایی پرداخت که برای هالیوود دهه‌ شصت سنت‌شکنی به حساب می‌آمد. «Lolita» را می‌توان طلایه‌دار آثاری دانست که با بهره‌گیری از جنسیت و تنانگی به داستان‌هایی می‌پردازند که برملا‌کننده‌ ابعاد مغفول‌مانده از ذات بشرند.

برای بیننده‌ای که در دنیایِ پس از جنگ سرد به دنیا آمده تصور دنیایی که در آن دو اَبرقدرت وجود دارند که در جنگی تسلیحاتی با هم جهان را به سمت نابودی پیش می‌برند، مسئله‌ای خارج از تصور است. اما برای آدم‌هایی که در فاصله‌ زمانیِ پس از جنگ جهانی دوم و پایانِ قرن بیستم زندگی کرده‌اند، تهدید هسته‌ای و سایه‌ شوم شکل‌گیریِ جنگ جهانی سوم، وحشتی روزمره بوده. «دکتر استرنجلاو» ( بر اساس داستان «آژیر قرمز» نوشته‌ پیتر جورج) نگاهی تلخ و در عین حال طعنه‌آمیز به رقابتی تسلیحاتی دارد که در آن سال‌ها میان آمریکا و شوروی شکل گرفته بود. رقابتی که در ظاهر برای برقراری صلح بود اما در واقع آتش جنگ را شعله‌ور نگه می‌داشت. استنلی کوبریک با استفاده از پیتر سلرز در نقش‌های اصلی به خوبی نشان می‌دهد تفاوت آشکاری میانِ آدم‌هایی که به این آتش دامن می‌زنند وجود ندارند و در حقیقت همگی در حال پروبال دادن به ایدئولوژی‌ای خانمان‌برانداز هستند که از جنگ جهانی دوم به ارث برده‌اند. «دکتر استرنجلاو» یا «Dr. Strangelove» این استعداد را دارد که به فیلمی تلخ و شعاری تبدیل شود اما کوبریک با بها دادن به موقعیت ابزورد پیش‌آمده در اتاق جنگ ایالات متحده مانع از به حاشیه رفتن داستانش می‌شود.

«۲۰۰۱: ادیسه‌ فضایی» (بر اساس داستان «نگهبان» نوشته‌ آرتور سی کلارک) در زمانه‌ای ساخته شده که خبری از جلوه‌های ویژه‌ کامپیوتری نبوده اما آنچه پس از بیش از پنجاه سال شاهدش هستیم، همچنان شگفت‌انگیز است. موضوعی که به خوبی ثابت می‌کند توانایی نرم‌افزارها هیچ داستان علمی-تخیلی‌ای را عمیق نمی‌کند، این خالق اثر است که با پیوند میانِ محتوا و فرم فیلم به یک فیلم علمی-تخیلی عمق می‌بخشد. بسیاری جستجو به دنبال معنا در کائنات را به دلیل ناشناخته باقی ماندنش مضحک می‌دانند؛ اما کوبریک می‌کوشد از طریق اُدیسه‌اش نشان دهد پیوندی تاریخی میان انسان‌های دوره‌های مختلف وجود داشته که می‌توان از طریق سینما آن را درک کرد. از سوی دیگر «اُدیسه» به جای یک داستان مهیج سرشار از جلوه‌های ویژه که امروزه به آن عادت کرده‌ایم، با ریتمی کُند و تقسیم کردن داستانش به بازه‌های زمانیِ نامعلوم بیننده را وادار می‌کند برای درک فیلم به بخشی از داستان تبدیل شود. «۲۰۰۱: A Space Odyssey» چنان کامل است که تمامی فیلم‌هایی که پس از آن با موضوع معنای مستتر در کائنات ساخته شده‌اند از «جاذبه» (۲۰۱۴) بگیرید تا «میان‌ستاره‌ای» (۲۰۱۳)، در مقام مقایسه حقیر و معمولی جلوه می‌کنند.

پس از کاوشی عالمانه در فضا، کوبریک دوربینش را به سمت انسان‌ها باز گرداند. «پرتقال کوکی» (بر اساس داستانی به همین نام نوشته‌ آنتونی برجس) داستان توحشی افسارگسیخته است که پا به پایِ تمدن بشری به پیش آمده. کوبریک با تصویر کردن یک پادآرمانشهر، تصویری تازه از ذات بشر ارائه می‌دهد؛ تصویری که انسان را موجودی غیرقابل‌اصلاح نشان می‌دهد. تبحر کوبریک در قاب‌بندی و طراحی صحنه، «A Clockwork Orange» را با وجود تمامی نشانه‌ها و ارجاع‌های آشکارش به قرن بیستم، به فیلمی بی‌ زمان و مکان تبدیل می‌کند و داستانی که می‌تواند در هر جایی از دنیا و تاریخ اتفاق بیفتد.

بلندپروازیِ استنلی کوبریک در ساخت «بری لیندون» (بر اساس داستان «شانس بری لیندون» نوشته‌ ویلیام تکری) جدا از روایت داستانی با فراز و فرودهای ساده در زمانی طولانی، هنگامی مشخص می‌شود که می‌فهمیم در آغاز دهه‌ هفتاد (در دوره‌ دوربین‌های غول‌پیکر که برای ضبط تصاویر نیاز به نور پروژکتورهای داشتند)، کوبریک فیلمش را با نور طبیعی یا با استفاده از نور شمع فیلم‌برداری کرده. بدون شک برای کوبریک کاری نداشته فیلمش را با استفاده از نورپردازی مصنوعی فیلمبرداری کند؛ اما تلاش برای به تصویر کشیدنِ آنچه در روزمرگیِ آدم‌های قرن هجدهم در جریان بوده، او را بر آن داشته تا تصاویر را به نقاشی‌های بازمانده از آن دوران شبیه کند. نتیجه، خارق‌العاده است؛ با فیلمی بی‌بدیل روبه‌رو هستیم که زندگی معمولیِ شخصیت اصلی‌اش را نه از طریق وقایع مهم زندگی او بلکه از طریق جزئیات رفتاری اجتماع و مناظرِ پیرامونش به تصویر می‌کشد. سال‌ها بعد، جیمز آیووری از همین شیوه برای ساخت آثاری نظیر «اتاقی با یک چشم‌انداز» (۱۹۸۵) و «هواردز اند» (۱۹۹۲) بهره برد.

«درخشش» یا «The Shining» (بر اساس داستانی به همین نام نوشته‌ استیون کینگ) از تمامی ویژگی‌هایِ بصری و ظاهری یک فیلم ترسناک بهره می‌برد: از مرد روانی و تبر بگیرید تا گیر اُفتادن در جایی مخوف و حضور ارواح. اما «درخشش» شبیه هیچ یک از فیلم‌هایی نیست که با استفاده از این عناصر تکرارشونده ساخته می‌شوند. هرچقدر که وحشت موجود در آثارِ ترسناک، وحشتی پلاستیکی‌ است که در سطح جریان دارد، «درخشش» با پروبال دادن به وحشتی روانی، بیننده را به درون هزارتویی می‌کشد که راهی برای رهایی از آن وجود ندارد. سال‌ها پس از ساخته شدنِ فیلم، هنوز هم بینندگان سر از راز و رمز «درخشش» در نیاورده‌اند و تئوری‌هایی بسیاری برای درکِ درست ماجراهای فیلم ارائه می‌شود. اما مهم نیست داستان واقعی یا استعاری فیلم چیست؛ نکته اینجاست که کوبریک سطح ترسیدن و درگیر شدن با یک فیلم ترسناک را بالا برده است. در روزگاری که فیلم‌های ترسناک به جای ترساندن در پی نمایش حمام خون و دل و روده هستند، تماشای «درخشش» به ما یادآوری می‌کند ترسناک‌تر از بلایی که یک آدم روانی می‌تواند بر سر خانواده‌اش بیاورد، تنهایی انسان متمدن است. استنلی کوبریک همچنین با استفاده از استدی کم برای فیلمبرداری صحنه‌های داخلی موفق شد تعلیقی تازه به موقعیت‌هایی ببخشد که با استفاده از دوربین‌های ثابت دست یافتن به آن‌ها غیرممکن بود.

استنلی کوبریک که در «راه‌های افتخار» به جنگ جهانی اول پرداخته بود و در فیلم‌هایی مثلِ «دکتر استرنجلاو»، «پرتقال کوکی» و حتی «درخشش» انسانیت را در جهان پس از جنگ جهانی دوم مورد کنکاش قرار می‌داد، در «غلاف تمام فلزی» ( بر اساس داستان The Short-Timers نوشته‌ گستاو هسفورد) باز هم به شکل مستقیم به سراغ یک جنگ رفت. این بار جنگ ویتنام که کودک نامشروع جنگ جهانی دوم و پس از آن سیاست‌های ابرقدرت‌ها در جنگ سرد بود. جنگی که عملاً میانِ آمریکا و شوروی در جریان بود اما قربانی آن مردمِ بخت برگشته‌ ویتنام، کامبوج و لائوس بودند. «غلاف تمام فلزی» با عنوان اصلی «Full Metal Jacket»، به شکل مشخص دو بخش مجزا از هم را به تصویر می‌کشد: در بخش اول، شاهد آموزش سربازانی هستیم که قرار است از طریق آموزش نظامی به ماشین‌های کشتار تبدیل شوند و در بخش دوم، جنگی نابرابر به تصویر کشیده می‌شود که این ماشین‌های کشتار توانایی به پایان رساندن آن را ندارند.

حتی استفاده از زوج تام کروز و نیکول کیدمن (که در آن زمان زن و شوهر بودند) هم باعث نشد زهر تصاویر «چشمان کاملا بسته» (بر اساس داستانِ «داستان رؤیایی» نوشته‌ آرتور شنیتسلر) کمتر شود. «چشمان کاملا بسته» با عنوان اصلی «»، در دیدار اول شوکه‌کننده است؛ اکثر بینندگان تحمل این میزان از حقیقت عریان که با بی‌رحمی در مقابلشان آشکار شده را ندارند. از این‌رو به سادگی معمای مرکزی داستان را رها می‌کنند تا فقط داستان زندگی زوجی را دنبال کنند که دچار شکی منطقی شده‌اند. اما در تماشای چند باره، «چشمان کاملا بسته» به آرامی لایه‌های زیرنش را برای بیننده هویدا می‌کند تا ماهیت کابوس‌گونه‌اش را بیش از پیش به رخ ما بکشد. «چشمان کاملا بسته» در دست هر کارگردان دیگری تبدیل به ملودرامی معمولی می‌شد که حاوی تصاویری بی‌پرده از مراسم فراماسون‌ها هم هست؛ اما کوبریک از مراسم فراماسون‌ها به‌عنوان بهانه‌ای برای ورود به شکاف‌های اخلاقی و عاطفی در پایان قرن بیستم بهره می‌برد. دورانی که انسان خود را مالک همه چیز می‌داند اما همچنان از درک روابط ساده‌اش با اطرافیان عاجز است. «چشمان کاملا بسته» ترکیب کاملی از توانایی‌های چشمگیر استنلی کوبریک به‌عنوان یک خالق است؛ ظرافت پرداخت بصری پیچیده‌ترین موقعیت‌ها در کنار اعتلا بخشیدن به آن‌ها از طریق انتخاب موسیقی کلاسیک برای توصیفشان.

در یک نگاه کلی، استنلی کوبریک همواره راویِ نبردهاست: نبرد دولت‌ها با هم، نبرد انسان‌ها با فرهنگ رسمی، سیستم، الهیات و حتی با ذات خود. نبردی که حاصل آن شناخت دوباره‌ زندگی به‌عنوان تنها سرمایه تمامی انسان‌هاست. شاید برای همین دلیل باشد که کوبریک فیلمسازی با نگاهی جهان‌شمول است؛ چرا که او از سینما به‌عنوان ابزاری برای کاوش در معنای زندگی بهره می‌برد. شما کدام اثر این کارگردان افسانه‌ای را بیشتر دوست دارید؟


نقد مستند «کوبریک به روایت کوبریک» را در فیلیمو شات بخوانید


شاید برایتان جالب باشد

نظر شما چیست؟

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.