لارنس الیویه؛ کمدین همیشه غمگین

لارنس الیویه ، در اغلب لحظات سخت و دشوار می‌خندید. شهرت زیاد و دردسرساز او به‌عنوان دراماتیک‌ترین بازیگر قرن، مانع از آشکار شدن ماهیت متغیر مهارت‌هایش می‌شد. لارنس در تمام نقش‌هایش به ذات انسانیت دست می‌یافت و این اغلب با طنز همراه بود. جیمز آگات، منتقد فیلم‌های درام بریتانیایی گفته است: «الیویه ذاتاً یک طنزپرداز بود، اما از لحاظ هنری، در ایفای نقش‌های تراژیک مهارت بیشتری داشت.» این بازیگر، می‌توانست به‌تنهایی فیلم را به سطح بالاتری ببرد. او شخصیت داستان را با طنزپردازی و بدون سخنرانی‌های برق‌آسا به تصویر می‌کشید.

آثار سینمایی الیویه فقط بخشی از حرفه او را تشکیل می‌دهند، اما تنوع این آثار، فرصتی مناسب برای تحسین بازی‌های کاملاً دراماتیکش را فراهم می‌کنند؛ ازجمله توانایی‌های او می‌توان به قدرتش برای ترکیب طنز با اندوه، جلال و شکوه، ناامیدی و شرارت اشاره کرد.

تکنیک بازیگری لارنس الیویه به‌شدت ملموس بود، البته این موضوع برای نسل او غیرعادی نیست. مشهور است که او با جلوه‌های بیرونی، به باطن شخصیت فیلم نفوذ می‌کرد: ظاهر یک شخصیت را با گریم یا زیورآلات تکمیل می‌کرد و زمانی که حس می‌کرد نقش را به‌طور کامل شناخته است، تمامی جملات را تمرین و تکرار می‌کرد تا آن‌ها را بدون نقص بیان کند. هدف او از این کار، تکرار جملات نبود، بلکه می‌خواست معنای آنها را درک کند.

لارنس الیویه پس از گذراندن یک دوره تحصیلی سختگیرانه در دانشکده مرکزی سخنرانی و نمایش در دهه ۱۹۲۰، قدرتی کاملا واضح و درواقع حیرت‌آور بر نوسان صدای خود پیدا کرد. گفته می‌شود در مدت زندگی با همسر دومش، ویوین لی (یعنی بین سال‌های ۱۹۴۴ تا طلاق آنها در سال ۱۹۶۰)، لارنس با فریاد زدن بر سر گاوهای مزرعه، دیالوگ‌های خود را تمرین می‌کرد. تکنیک او، هنگامی‌که به کارگردانی نمایش و فیلم روی آورد، بسیار موثر بود. او نقش‌ها را برای بازیگرانش بازی می‌کرد تا آنها درک بهتری از نقش پیدا کنند.

الیویه در اولین فیلم بلندش (محصول سال ۱۹۳۰)، نقش مقابل لیلیان هاروی را ایفا کرد؛ پس‌ازاین فیلم، او تصمیم گرفت علاوه بر تئاتر، حرفه خود را در سینما نیز دنبال کند. لارنس، تا آخرین روزهای زندگی‌اش همکاری با استودیوهای بریتانیایی و آمریکایی را ادامه داد. در این دوران، او علاوه بر بازی در چندین فیلم سینمایی، کارگردانی هفت فیلم اقتباسی از نمایشنامه‌های کلاسیک را نیز بر عهده داشت. زمانی که در دهه ۱۹۵۰ سبک استانیسلاوسکی در هالیوود رواج یافت، سبک‌ِ کاری الیویه قدیمی و سطحی به نظر می‌آمد. به اعتقاد برخی از منتقدان، این سبک از مد افتاده بود و در عوضِ نمایش آزادانه و بدون محدودیت، گونه‌ای از تظاهر را به تصویر می‌کشید.

او بارها در مقابل اجرای بی‌نقص بازیگران بزرگ سبک درونگرا قرار گرفت؛ به‌ویژه هنگامی که در فیلم «شاهزاده و مانکن» نقش مقابل مرلین مونرو را ایفا کرد و همچنین زمانی که با داستین هافمن در فیلم «دونده ماراتن» همکار شد. اما بازی آنها، در مقایسه با اجرای الیویه از کیفیت بهتری برخوردار نبود.

لارنس الیویه اغلب می‌گفت که دوست داشتن شخصیتی که قرار است نقش آن را ایفا کند، لازمه بازیگری اوست؛ خواه این شخصیت ریچارد سوم نفرت‌انگیز باشد که اعتماد ما را با اعترافات بی‌پرده‌اش جلب می‌نمود و خواه شخصیت آرشی رایس ضعیف در فیلم «هنرمند» باشد که عقده‌های روانی خود را با یک لهجه تند، همانند یک تیک عصبی پنهان می‌کرد. جایی که همدردی شخصی او با نقش وی مطابقت داشته باشد، می‌توانید ترکیب تکنیک‌های برون‌گرا و درون‌گرا را تماشا کنید. الیویه همچنین عادت داشت به‌طور کامل به عمق نقش‌های خود نفوذ کند؛ او به‌طور ساده مسیری متفاوت برای مقصد مشابه به‌کار می‌برد.

بازی او طبیعی و هوشمندانه بود؛ همانند حس درک عمیق یک ایده در یک لحظه خاص.

با وجود این، اغلب به نظر می‌رسد شخصیت‌هایی که او نقش آنها را بازی کرده است به‌سادگی با خودش منطبق می‌شوند. این موضوع، تنها مربوط به زمانی که از ویژگی‌های فیزیکی همانند ریش صورت یا زیورآلات لباس استفاده می‌کرد، محدود نمی‌شود بلکه تقریباً در تمامی فیلم‌هایش مشهود است. او از داشتن «نقاب» لذت می‌برد؛ هنگامی‌که از کلاه‌گیس و دماغ‌های مصنوعی استفاده می‌کرد، خوشحال بود.

به‌عنوان مثال، می‌توان به انتخاب یک سبیل برای نقش رونالد کلمن جهت پنهان کردن اضطرابش هنگام بازی در مقابل مایکل کین جوان در فیلم «کارآگاه» محصول سال ۱۹۷۲ اشاره کرد. زمانی که او می‌خواست در تئاتر ملی بازی کند، تمام فروشگاه‌های شهر را برای پیدا کردن بند ساعت مناسب برای کاراکترش جستجو کرد؛ حتی یک ژاکت و پیپ قرض گرفت تا در مصاحبه‌ای تلویزیونی شرکت کند. الیویه حس می‌کرد که وجود این لوازم برای بازی در نقش مردی نجیب‌زاده الزامی است.

لارنس الیویه یک بازیگر پر انرژی بود. او در کنار چابکی فیزیکی بالا، در هنگام عصبانیت انفجارهایی را به تصویر می‌کشید. رالف ریچاردسون، این انفجارها را «خشم باشکوه» نامیده است. بااین‌حال، اجرای او طبیعی و هوشمندانه به نظر می‌رسید. هنگام تماشای بازی لارنس الیویه ، این حس را پیدا می‌کردید که شخصیت او را به‌طور کامل و در یک‌لحظه درک کرده‌اید. منتقدان تئاتر، بارها و بارها او را به دلیل استفاده از اشعار بی‌قافیه شکسپیر سرزنش کردند اما این اشعار، اگرچه بی‌قافیه بودند اما همانند یک بلور شفاف به درک شخصیت از طرف تماشاگران کمک می‌کردند.

لارنس الیویه از طریق متن به بازی کمک می‌کرد. فیلم جذاب و دل‌انگیز او از نمایشنامه «هملت»، که دومین تجربه کارگردانی‌اش پس از فیلم «هِنری پنجم» محسوب می‌شد، سرشار از پیچیدگی‌های فلسفه فروید بود اما او این پیچیدگی را به‌سادگی «داستان غم‌انگیز مردی که نمی‌توانست تصمیم بگیرد» بیان کرد. البته الیویه بعدها اعتراف کرد که برای این کار، از یکی از فیلم‌های کلارک گیبل الهام گرفته است. اقتباس الیویه که تا حد زیادی ویرایش شده بود، هیچ بخش اضافه‌ای نداشت.

او پس از ساخت فیلم «هِنری پنجم» حس خوبی نسبت به فیلم‌های رنگی نداشت و هنگامی‌که تصمیم گرفت «هملت» را سیاه‌وسفید بسازد گفت: «به نظر من، فیلم «هملت» در عوض یک نقاشی رنگ‌روغن همانند یک اثر هنری حکاکی شده است.» هملتِ الیویه، با موهای بلوند سفیدرنگ و نجواهایش هنگام تک‌گویی، در میان فساد پیچیده قلعه السینور به مرکز تفکر تبدیل شده است. در این وضعیت، بازی هملت با کلمات مورد سرزنش قرار می‌گیرد، نه ظرافت رویاپردازی. تصویر الیویه از بی‌ثباتی سودازدگی با هجوم «ذهنیت قدیمی» نه‌تنها بهبود می‌یابد بلکه عمیق‌تر نیز می‌شود؛ او در نمایشنامه شکسپیر غم‌انگیزترین طنزها را پیدا کرده و به تصویر کشیده است.

لارنس الیویه استعداد خود برای تصویرسازی نمایشنامه‌های شکسپیر را خیلی زود نشان داد؛ اولین موفقیت او زمانی رخ داد که تنها نُه سال سن داشت و در یک تئاتر مدرسه‌ای از نمایشنامه «ژولیوس سزار» در نقش بروتوس ظاهر شد. در میان صداهایی که الیویه جوان را مورد تعریف و تمجید قرار می‌دادند، کسانی مانند الن تری و سر جانستون فوربس-رابرتسون حضور داشتند که توسط استاد بازیگری الیویه به تماشای اجرا دعوت شده بودند. اگرچه موفقیت‌های آینده او هنوز تضمین نشده بود اما آنها، دست‌کم چیزی بیش از یک بازیگر دانش‌آموز را در وجودش می‌دیدند.

بااین‌حال، او خود را به‌عنوان یک بازیگر فیلم‌های سینمایی تصور نکرده بود. به‌عنوان یک ستاره در حال ظهور از تئاتر بریتانیا، الیویه نسبت به سینما محتاط بود. او در مورد ظرفیت‌های هنری سینما تردید داشت، اما حتی در اولین اجراهای سینمایی‌اش نیز با برجسته ساختن غرایزش در مورد شخصیت‌پردازی و طنزپردازی، تمایل خود را برای فرورفتن در نقش نشان داد.

اگر گرتا گاربو در آخرین لحظه، حضور خود را در فیلم «ملکه کریستینا» لغو نکرده بود و درخواست حضور عاشق سابقش جان گیلبرت را برای نقش اول مرد نمی‌داد، الیویه می‌توانست در هالیوود اوایل دهه سی جایگاه امن‌تری پیدا کند. اما پس از حضور در نقش مقابل گلوریا سوانسون در فیلم ناطق «درک کامل»، به نظر می‌رسید الیویه به‌راحتی می‌تواند کمدی‌های پیچیده، پردیالوگ و همراه با شوخی‌های جنسی را که در آن دهه محبوب بود، بازی کند. او همچنین خوش‌تیپ و خوش‌سیما بود؛ گاهی به‌واسطه ابروی کلفت و دهان باریکش، چهره‌ای بی‌رحم هم ارائه می‌داد اما همچنان به‌اندازه کافی جذاب بود.

هنگامی‌که وایلر از او خواست تا خودنمایی‌های تئاتری‌اش را در برابر دوربین سینما کمرنگ‌تر کند، الیویه با غرولند گفت: «گمان می‌کنم این رسانه کوچک و ضعیف، توان تحمل چیزهای باشکوه و عظیمی همانند این را ندارد.»

او سبک خود را در فیلم «طلاق لیدی ایکس» محصول سال ۱۹۳۸ گسترش داد. این فیلم، یک کمدی اسکروبال (نوعی ژانر کمدی با شخصیت‌های بی‌خیال در برابر وضعیت بد دنیا) رنگی شیک بود که به تهیه‌کنندگی الکساندر کوردا ساخته شد. صحنه آغازین این فیلم، همانند صحنه دیوار اریحا در فیلم «در یک شب اتفاق افتاد» فیلمبرداری شده است؛ البته بسیار خنده‌دارتر از آنچه که قرار بود باشد. درجایی دیگر، الیویه درحالی‌که با صندلی خودرو خود درگیر است، یا هنگامی‌که خجالتش را با کاغذبازی روی میزش پنهان می‌کند، از اوبرون خواستگاری می‌کند. در این فیلم او تصویری بی‌نقص را از یک عاشق جوان و نجیب و کمی هم احمق ارائه می‌دهد.

سینما می‌توانست فضای بیشتری برای لارنس الیویه فراهم کند، اما در همین فضای محدود هم او فرصت نمایش توانایی‌هایش را پیدا کرد؛ این فرصت در سال ۱۹۳۹ پیش آمد. او در فیلم «بلندی‌های بادگیر» نقش هیتکلیف را برای استاد کمال‌گرای سینما، ویلیام وایلر ایفا کرد. الیویه اولین انتخاب برای این نقش نبود؛ او همچنین عنوان کرده است که لی نیز برای نقش کتی انتخاب نشده بود. بنابراین هنگامی‌که قرار شد با اوبرون کار کند، علیرغم همکاری صمیمانه آنها در فیلم «طلاق بانو ایکس»، تنش هایی بین دو بازیگر به وجود آمد. او از وایلر نیز گله داشت. هنگامی‌که ویلیام از او خواست تا خودنمایی‌های تئاتری‌اش را در برابر دوربین سینما کاهش دهد، الیویه با غرولند گفت: «گمان می‌کنم این رسانه کوچک و ضعیف توان تحمل چیزهای باشکوه و عظیمی همانند این را ندارد.»

وایلر می‌دانست که چگونه لارنس را دوباره سر شوق آوَرَد. در یکی از صحنه‌ها، الیویه از این‌که یک برداشت را برای هفتادودو بار تکرار کرده بود، عصبانی شد: «من این جمله رو با خونسردی، فریاد، عصبانیت، ناراحتی، ایستاده، نشسته، سریع، کند و هزار جور دیگه گفتم. تو می‌خوای چجوری این جمله رو بگم؟» وایلر با طعنه گفت: «بهتر». این حرف به‌قدری مهم بود که مطمئناً الیویه با شنیدن آن بهترین تلاشش را می‌کرد. بااین‌حال، بازی الیویه در نقش هیتکلیف بسیار به‌یادماندنی و پویا بود: لحظه‌ای همانند یک شیر وحشی و لحظه‌ای دیگر همانند یک حیوان رام شده.

«بلندی‌های بادگیر» تصویری وسوسه‌انگیز را از مردی نمایش می‌دهد که دنیا با او بدرفتاری کرده است. این مرد تحت تاثیر احساسات هیجانی، عشق، نفرت، اندوه و انتقام قرار دارد. شاید شور و اشتیاق عشق امیلی برونته حداقل تا حدودی با رنج همراه شده باشد، اما ما هرگز نمی‌توانیم حقیقت ماجرا را بفهمیم. تنها چیزی که می‌دانیم این است که الیویه از رفتار «خودسرانه و ناامیدانه» خود در مدت ساخت فیلم پشیمان شد. او سال‌ها بعد، در فیلم «کری» به کارگردانی ویلیام وایلر نقش بی‌نظیر مردی را ایفا کرد که عشق او را به زانو درآورده بود.

«بلندی‌های بادگیر» محصول سال ۱۹۳۹، موفقیت بزرگی برای لارنس الیویه بود. او سال بعد در دو فیلم اقتباسی از رمان‌های مشهور عاشقانه بازی کرد: نقش آقای دارسی عاشق‌پیشه در فیلم «غرور و تعصب» و نقش ماکسیم د وینتر مرموز در فیلم «ربکا». اگرچه هالیوود الیویه را در آغوش گرفته بود و او را دوست داشت، اما لارنس از حضور در سینما رنجیده‌خاطر می‌شد؛ حسادت وی به جایزه اسکار بهترین بازیگر زن ویوین لی برای فیلم «بربادرفته»، تنها دلیل این رنجش نبود.

الیویه اهل سیاست نبود، اما یک میهن‌پرست عادی محسوب می‌شد. هنگامی‌که جنگ جهانی دوم آغاز شد، او آرزو داشت به وطنش بازگردد و در نیروی هوایی سلطنتی بریتانیا ثبت‌نام کند. بااین‌حال، در آن زمان سن بالایی داشت و دوستانش به او توصیه کردند تا در ایالات‌متحده بماند. لارنس به وطن خود نرفت اما آموختن درس‌های خلبانی را آغاز کرد. وفاداری ملی او خیلی زود در سینما به تصویر کشیده شد. الیویه در مجموعه‌ای از فیلم‌های میهن‌پرستانه بازی کرد؛ که نقش‌آفرینی وی در فیلم «مدار ۴۹ درجه» به‌عنوان یک شکارچی فرانسوی-کانادایی و خلبان فیلم «هواپیماهای کیو» به‌یادماندنی‌ترین آنهاست. البته در این فیلم‌ها، او اجرای بخش‌های طنز را به دوست خوبش رالف ریچاردسون واگذار کرده بود. اگرچه الیویه به‌عنوان یک ستاره بازیگری، قدم کوچکی در راه میهن‌پرستی برداشت، اما مایل بود نقش پررنگ‌تری در این زمینه داشته باشد.

بهترین خاطره او از این مجموعه فیلم‌ها، مربوط به داستان‌های تاریخی آنها بود که از شور و اشتیاق برای کشورش و عشق او نسبت به ویوین لی بهره می‌بردند: درام چشم‌نواز «انگلستان در آتش» و «آن خانم همیلتون». در فیلم «آن خانم همیلتون»، الیویه در نقش یک دریاسالار جنگجو به نام لرد لسون، حس مبارزه خود را به بهترین نحو نشان داد. البته این حس پرخاشگری، با اشتیاق او برای اما همیلتون با بازی ویوین لی متعادل شده بود. این احساس عاطفی باعث شد که تصویری از یک «نلسون عاشق» در خاطره‌ها بماند. در این زمان، الیویه و لی با یکدیگر ازدواج کرده بودند و درواقع این فیلم آخرین حضور مشترک آنها در یک فیلم بود.

با وجود صحنه‌های عاشقانه در فیلم «آن خانم همیلتون» و عمق احساس بین این دو ستاره، به نظر می‌رسید الیویه از موضوعی هراسان بود؛ این ترس از چیزی نشئت می‌گرفت که خود الیویه هنگامی‌که آنها رابطه‌شان را به‌صورت پنهانی از همسرانشان آغاز کرده بودند، «زندگی پنهانی، زندگی دروغین» می‌نامید. وینستون چرچیل ادعا کرده است که به این فیلم علاقه خاصی دارد و به نظر او، «آن خانم همیلتون» بهترین فیلم ساخته‌شده در مورد جنگ است. او هفت بار فیلم را تماشا کرد و یک نسخه از آن را برای استالین فرستاد؛ کسی که به‌محض تماشای فیلم به هوادار سرسخت آن تبدیل شد. با این پیش‌زمینه، الیویه به انگلستان سفر کرد تا به نیروی هوایی سلطنتی بپیوندد.

خدمت الیویه در نیروی هوایی، علیرغم آن که چهره‌ای خشمگین از او ساخته بود قابل‌احترام است. او به یکی از به‌یادماندنی‌ترین سربازان سینما تبدیل شد. او سه نمایشنامه از شکسپیر را به فیلم‌های سینمایی تبدیل کرد و خود نیز کارگردان، بازیگر و تهیه‌کننده آنها بود. در سال ۱۹۴۴، الیویه فیلم فراموش‌نشدنی «هنری پنجم» را جلوی دوربین برد که یک فراخوان تحریک‌آمیز در دوران جنگ محسوب می‌شد. این فیلم رنگی که در ایرلند فیلمبرداری شده بود با شعار «انگلیس و سنت جرج» معروف شد.

الیویه در نقش هِنری جوان، توانست شخصیت یک فرد پرانرژی، رک و سرزنده را به تصویر بکشد؛ او به‌قدری اعتمادبه‌نفس داشت که پیشنهاد فیلمبرداری در لباس‌های مدرن برای برجسته ساختن پیام میهن‌پرستانه را رد کرد. در عوض، هنگامی‌که فیلم با پیشگفتاری خنده‌دار آغاز می‌شود، دوربین آن‌قدر به‌عقب می‌رود تا الیویه سخنرانی روز سنت کریسپین را انجام دهد و در این لحظه است که تمام مدرنیته لازم برای مخاطبان جهت تمایز بین زمان نوشته شدن نمایشنامه و زمان حال را ارائه می‌دهد.

لارنس الیویه در ادامه دوران کاری‌اش چهره‌ای کمتر قهرمانانه و نیرومند از خود ارائه داد. او از یک افسر بی‌عاطفه در فیلم «اوه! چه جنگ دلپذیری» به یک جانباز مسن در فیلم بدون دیالوگ «مرثیه جنگ» محصول سال ۱۹۸۹ به کارگردانی درک جارمن تبدیل شده بود که در یک خانه سالمندان با مدال‌هایش بازی می‌کند. این فیلم، آخرین حضور او در سینما بود و لارنس الیویه در ۱۱ جولای ۱۹۸۹ چشم از جهان فروبست.

الیویه، علیرغم روحیه میهن‌پرستانه‌اش، از اینکه ایفای نقش تعداد بیشتری کاراکتر نازی را بر عهده نگرفته، ناراحت بود. اگرچه فکر می‌کرد زخم بالای لبش برای نقش افراد شرور مناسب است اما این زخم، در فیلم «مرد دونده» به‌سختی قابل‌مشاهده بود. بنابراین الیویه تصمیم گرفت برای بازی در این فیلم و ایفای نقش یک مجرم جنگی به نام کریستین سل، موهای سرش را بتراشد.

در سکانس دندانپزشکی، که او مرتباً جمله «آیا خطر ندارد؟» را تکرار می‌کند، حس ترس و تهدید به خوبی به تصویر کشیده می‌شود؛ اما در صحنه‌ای که مشغول بررسی الماس‌هایی است که از راه غیرقانونی به‌دست آورده، این شیطان درون سل نیست که تماشاگر را به هیجان می‌اندازد، بلکه نشاط کودکانه، خوشحالی و نفس‌نفس زدن او هنگامی‌که الماس‌ها روی میز می‌ریزند و انعکاس نورشان چشم را خیره می‌کند، باعث وجد تماشاگر می‌شود.

با توجه به سن و پیشکسوت بودن او و نقش کلیدی‌اش در بنیان نهادن تئاتر ملی، بسیاری از نقش‌های الیویه در سال‌های آخر عمرش، او را مستقیماً در مرکز سازمان‌های انگلیسی قرار می‌داد؛ همانند نقش لرد مارچمین در مجموعه تلویزیونی «باری دیگر برایدزهد». لرد الیویه، علی‌رغم عنوانش، با نجیب زادگی و زندگی اشرافی تناسبی نداشت. او پسر زن‌باز، مشروب‌خوار و بدزبان یک روحانی کلیسا از روستایی کوچک بود. بنابراین، شاید متناسب‌ترین نقشی که او ایفا کرده است بازی در نقش آرشی رایس در فیلم «هنرمند» محصول سال ۱۹۶۰ به کارگردانی تونی ریچارسون باشد؛ او در این فیلم، نقش یک پدر غیر صمیمی، پسری ناسپاس و شوهری بی‌توجه را ایفا کرده است.

البته وضعیت آرشی رایس از لحاظ اجتماعی و حرفه‌ای، پایین‌تر از وضعیت واقعی لارنس الیویه بود: رایس یک هنرمند از طبقه کارگر بود و الیویه با ریاضت دادن به خود سعی کرد در دوران اجرای نمایش، در دادگاه سلطنتی لندن درک بیشتری از این نقش پیدا کند. اما او هنگامی‌که با لبخند خود را برای اجرای زندگی روزمره رایس آماده می‌کرد کنایه‌ای به خود می‌زد که «این واقعیت من است.» الیویه بهتر از هرکسی می‌توانست حقیقت را با طنزی کنایه‌آمیز ارائه دهد. او خود را می‌شناخت. او می‌دانست که همانند آرشی یک هنرمند به دنیا آمده است و روحش با صدای خنده تماشاگران تعالی می‌یابد. اما بااین‌حال، نظاره‌گر دنیایی از نمایش‌ها بود که هنگام فروپاشی آن، خود را شکوفا می‌ساخت.

لارنس الیویه برای بازی کردن در نقش کمدینی غمگین به دنیا آمده بود؛ چه این کار با بازی در نقش هملت رمان شکسپیر و دیوانگی‌هایش اتفاق می‌افتاد، و چه با نقش آرشی رمان آزبرن که افکار تاریک را در یک زندگی روزمره و شاد به تصویر می‌کشید. او همیشه یک کمدین غمگین بود.


منبع: Criterion

شاید برایتان جالب باشد

نظر شما چیست؟

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.